نمی دونم این سلام و شروع دوباره درست باشه یا نه ؟
فقط می دونم دلم گرفته!
دلم یه جورایی نوشتن میخواد
دلم خیلی چیزها میخواد
دلم بیهوشی میخواد، وای که چه لذتی داره چند لحظه یا جند ساعت آدم بیهوش بشه و به هیچی فکر نکنه
چقدر دلم میخواست توی یک جایی مثل عکس آبشاری که گذاشتم بودم
مینشستم و بدون هیچ دغدغهای به صدای آب گوش می دادم
وای که چقدر طبیعت رو دوست دارم
الآن یاد اون روزی افتادم که توی پارک نیاوران یک سنجاب با اون چشمهای بامزش نگاهمون میکرد
چقدر قشنگ!
یاد سفر دسته جمعی به آبشار آب سفید افتادم
حدود دو روز در محطهی کنار آبشار بودیم. چه شب زیبایی بود آبشار توی سیاهی شب میدرخشید!!
و البته رتیلی که شب داشت داخل یکی از چادرها میشد.
یاد سفر به انزلی، توی اون سفر یک روز به روستای پرهسر رفتیم
یک روز کامل کنار آبشار پره سر
ابشاری که عظمت و زیبایی خودش از یک طرف و زیبایی جادش از طرف دیگه هر آدمی رو جذب خودش میکرد
یاد عید افتادم ، یاد سفر کرمانشاه
..............
.......
...
.
امتحانات پشت سر هم دانشگاه و البته خیلی چیزهای دیگه بدجوری درگیرم کرده بود که البته هنوز هم ادامه داره
روحم خسته است
احتیاج به شارژ روحی دارم
یک سفر
والبته راه دیگه ای هم هست یعنی....!؟!؟

