تبليغاتX
یک نگاه...یک لبخند!
یک نگاه...یک لبخند!
اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خدا هست, او جانشین تمام نداشته هایم است
Home Email Archive Designer
        

نمی دونم این سلام و شروع دوباره درست باشه یا نه ؟

فقط می دونم دلم گرفته!

دلم یه جورایی نوشتن می­خواد

دلم خیلی چیزها می­خواد

دلم بیهوشی می­خواد، وای که چه لذتی داره چند لحظه یا جند ساعت آدم بیهوش بشه و به هیچی فکر نکنه

چقدر دلم می­خواست توی یک جایی مثل عکس آبشاری که گذاشتم بودم

می­نشستم و بدون هیچ دغدغه­ای به صدای آب گوش می دادم

وای که چقدر طبیعت رو دوست دارم

الآن یاد اون روزی افتادم که توی پارک نیاوران یک سنجاب با اون چشمهای بامزش نگاهمون می­کرد

چقدر قشنگ!

یاد سفر دسته جمعی به آبشار آب سفید افتادم

حدود دو روز در محطه­ی کنار آبشار بودیم. چه شب زیبایی بود آبشار توی سیاهی شب می­درخشید!!

و البته رتیلی که شب داشت داخل یکی از چادرها می­شد.

یاد سفر به انزلی، توی اون سفر یک روز به روستای پره­سر رفتیم

یک روز کامل کنار آبشار پره سر

ابشاری که عظمت و زیبایی خودش از یک طرف و زیبایی جادش از طرف دیگه هر آدمی رو جذب خودش می­کرد

یاد عید افتادم ، یاد سفر کرمانشاه

..............

.......

...

.

امتحانات پشت سر هم دانشگاه و البته خیلی چیزهای دیگه بدجوری درگیرم کرده بود که البته هنوز هم ادامه داره

روحم خسته است

احتیاج به شارژ روحی دارم

یک سفر

والبته راه دیگه ای هم هست یعنی....!؟!؟

 

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه 9 بهمن1387 ساعت 11:11 بعد از ظهر توسط ریحانه |


Home | Archive | Email