|
تا او خود را دریابد
وچقدر سخت است
عزیزترینت را رها کنی
اما من آنقدر اورا دوست دارم
که اورا رها می خواهم برای همیشه
رها از تمامی بندها وزنجیرها
هرچنداو هیچ گاه در بند من نبود
هیچ گاه .......
چراکه من خود اینگونه خواستم
وهیچگاه به خاطر همیشه بودن با او
برای او بندی نساختم
اما او در بند خود گرفتار بود
ای کاش خود را رها می کرد
همانگونه که من با اواز خود رها شدم
گرفته بود ..آسمان دلم را می گویم ابری و تیره بود.انگار زردی پاییز و سردی اش
روی دل من هم تاثیر خودش را گذاشنه بود .فکرهای جور واجور زیادی در ذهنم
دور می زد و احساس می کردم سلول های خاکستری مغزم گنجایش این همه فشار
را ندارند .به آرامی در طول خیابان قدم می زدم و غرق در افکار طولانی و دور درازم
و بی توجه به شلوغی خیابان بودم ..
دستی به شانه ام خورد .برگشتم یکی از دوستانم بود .پرسید :چه قدر گرفته ای ؟؟؟
بی تفاوت بودم و چیزی نگفتم . با خنده گفت : هیچ می دانی بومیا ن آفریقا چه جوری
میمون شکار می کنند؟؟ بی حوصله نگاهش کردم و با زبان بی زبانی گفتم : چه ربطی داره ؟
او گفت: بومیان آفریقا روی تنه درخت حفره هایی کنده و در این حفره ها گردو می گذارند
میمون ها به هوای خوردن گردو دستشان را داخل این حفره ها می کنند و وقتی گردو را در
مشت می گیرند دیگر نمی توانند دست خود را بیرون بیاورند و بعد شکارچیان با خیال آسوده
به شکار آنها مشغول می شوند .کمی به موضوع علاقه مند شدم و گفتم : خوب ؟!!!
گفت : میمون هم چنان جیغ می زند و بالا و پایین می رود .اما به فکرش نمی رسد که برای
رهایی دستش را باز کند و از دام آزاد شود ..
ما هم در زندگی مان همین گونه هستیم .افکار غلط و آرزو های دست نیافتنی ما گردوهای
ما هستند .اگر آنها را رها کنیم آزاد می شویم . بگرد و ببین فکرت دنبال کدام گردوست ؟؟؟
او هم چنان حرف می زد و من دیگر چیزی نمی شنیدم .برگ های رنگ و وارنگ پاییزی به نظرم زیبا بودند...