تبليغاتX
یک نگاه...یک لبخند!
یک نگاه...یک لبخند!
اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خدا هست, او جانشین تمام نداشته هایم است
Home Email Archive Designer

 خداوندا ~ بدانسان که در چشم مردم بر مقام من مي افزايي در چشم من از مقامم بکاه ~ و به ميزان عزتي که در اجتماع به من ارزاني همي فرمايي مرا با ذلت نهاني من آشنا ساز ~ تا شخصيت خويش را هرگز فراموش نکنم و پاي از گليم خود قدمي فراتر نگذارم

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه 27 دی1384 ساعت 9:59 بعد از ظهر توسط ریحانه |


اگر سكوت ِ اين گستره ي بي ستاره مجالي دهد،
مي خواهم بگويم : سلام!
اگر دلواپسي ِ آن همه ترانه ي بي تعبير مهلتي دهد،
مي خواهم از بي پناهي ِ پروانه ها برايت بگويم!
از كوچه هاي بي چراغ!
از اين حصار ِ هر ور ِ ديوار!
باورم شده بود،
كه ديگر صداي تو را در سكوت ِ تنهايي نخواهم شنيد!
راستي در اين هفته هاي بي ترانه كجا بودي؟
كجا بودي كه صداي من و اين دفتر ِ سفيد،
به گوشت نمي رسيد؟
تمام دامنه ي دريا را گشتم تا پيدايت كردم!
آخر اين رسم و روال ِ رفاقت است،
كه دي نيمه راه ِ رؤيا رهايم كني؟
مي دانم!
تمام اهالي اين حوالي گهگاه عاشق مي شوند!
اما شمار ِ آنهايي كه عاشق مي مانند،
از انگشتان ِ دستم بيشتر نيست!
يكيشان همان شاعري كه گمان مي كرد،
در دوردست ِ دريا اميدي نيست!
مي ترسيدم - خداي نكرده ! -
آنقدر در غربت ِ گريه هايم بماني،
تا از سكوي سرودن ِ تصويرت سقوط كنم!
اما آمدي!
حالا دستهايت را به عنوان امانت به من بده!
اين دل ِ بي درمان را كه در شمار ِ عاشقان ِ‌هميشه مي گنجانم،
انگشتانم،
براي شمردنشان
كم مي آيد!●
لينك مطلب | نوشته شده در پنجشنبه 15 دی1384 ساعت 10:45 قبل از ظهر توسط ریحانه |


من اورا رها کردم

              تا او خود را دریابد

             وچقدر سخت است

عزیزترینت را رها کنی

                                        اما من آنقدر اورا دوست دارم

                                        که اورا رها می خواهم برای همیشه

             رها از تمامی بندها وزنجیرها

            هرچنداو هیچ گاه در بند من نبود

                                             هیچ گاه .......

چراکه من خود اینگونه خواستم

وهیچگاه به خاطر همیشه بودن با او

                                               برای او بندی نساختم

                             اما او در بند خود گرفتار بود

             ای کاش خود را رها می کرد

                             همانگونه که من با اواز خود رها شدم

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه 11 دی1384 ساعت 2:9 بعد از ظهر توسط ریحانه |


گرفته بود ..آسمان دلم را می گویم ابری و تیره بود.انگار زردی پاییز و سردی اش

 روی دل من هم تاثیر خودش را گذاشنه بود .فکرهای جور واجور زیادی در ذهنم

 دور می زد و احساس می کردم سلول های خاکستری مغزم گنجایش این همه فشار 

را ندارند .به آرامی در طول خیابان قدم می زدم و غرق در افکار طولانی و دور درازم

و بی توجه به شلوغی خیابان بودم ..

دستی به شانه ام خورد .برگشتم یکی از دوستانم بود .پرسید :چه قدر گرفته ای ؟؟؟

بی تفاوت بودم و چیزی نگفتم . با خنده گفت : هیچ می دانی بومیا ن آفریقا چه جوری

میمون شکار می کنند؟؟ بی حوصله نگاهش کردم و با زبان بی زبانی گفتم : چه ربطی داره ؟

او گفت:  بومیان آفریقا روی تنه درخت حفره هایی کنده و در این حفره ها گردو می گذارند

میمون ها به هوای خوردن گردو دستشان را داخل این حفره ها می کنند و وقتی گردو را در

مشت می گیرند دیگر نمی توانند دست خود را بیرون بیاورند و بعد شکارچیان با خیال آسوده

 به شکار آنها مشغول می شوند .کمی به موضوع علاقه مند شدم و گفتم : خوب ؟!!!

گفت : میمون هم چنان جیغ می زند و بالا و پایین می رود .اما به فکرش نمی رسد که برای

 رهایی دستش را باز کند و از دام آزاد شود ..

ما هم در زندگی مان همین گونه هستیم .افکار غلط و آرزو های دست نیافتنی ما گردوهای

ما هستند .اگر آنها را رها کنیم آزاد می شویم . بگرد و ببین فکرت دنبال کدام گردوست ؟؟؟

او هم چنان حرف می زد و من دیگر چیزی نمی شنیدم .برگ های رنگ و وارنگ پاییزی به نظرم زیبا بودند...

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه 5 دی1384 ساعت 12:15 بعد از ظهر توسط ریحانه |


شب هایم بارانی است ..... روزهایم میگذرد ...

من باران اشک می خواهم ... آنقدر باران می خواهم ، تا بتوانم با آن تمامی دلتنگی هایم را در آن زلال کنم ... آنقدر که بشوم خود باران ... آنقدر پاک شوم که روزی شوم تو ... !!! روزی که رفتی و وعده دیدارت شد باران ... روزی که رفتی و چشمانم به درازای شب خیره به در شد ... روزی که رفتی و قطره های اشکی که نه تاب ماندن داشتند نه جسارت افتادن .. و نه از حقارت تن من در اندوه چشمان تو ... وعده دیدارت شد روزی که باران نگاهم تمام شود ... تا به کی باید چشمانم به انتظار آمدن بهار دلت در جاده های بیقراری تو ببارد ؟ ... تا به کی باید ... به دنبال باد تو را به جستجوی ماندن بنشینم ... ؟ تا به کی به انتظار وحی کلامت هزاران سال در غار انزوای دل تنگی هایم بمانم ... ؟ تا که وعده دیدارت نزدیک و نزدیک تر شود ...؟ تا ترا برای همیشه به دلتنگی های دلم افزون تر کنم ... تا که بدانم آمده ای که بمانی ... تا که دیگر بدنبال واژه های دلتنگی نمانم ... و ترا برای همیشه به دلم ومرا برای همیشه به دلت هدیه کنم ... ؟؟ آری پشت این پنجره های دلتنگی کبوتر چاهی است که از اوج باران میگذرد و در انتهای آسمانی که از شب بود که میدرخشید ..! ستاره ای در نور ماهی که در حوض آبی رنگ نگاهت به پروازی بلند می اندیشید ...! آسمان اجازه پرواز را از من گرفت و شاپرکها ی وجود را به دست باد سپرد و این آخرین بهانه بود برای رسیدن به تو ، به تو که آن قدر دوری که اگر پرواز کنم آسمان تمام می شود و من باز هم به تو نمی رسم ...
لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه 4 دی1384 ساعت 5:48 بعد از ظهر توسط ریحانه |


Home | Archive | Email