اي كاش مي توانستم باران باشم تا تمام غمهاي دلت را بشويم
اي كاش مي توانستم ابر باشم تا سايه باني از محبت برويت بگشايم
اي كاش مي توانستم خنده باشم تا روي لبانت بنشينم وغنچه بسته لبانت را بگشايم
واي كاش مي توانستم پرنده باشم وپر مي گشودم وتا دور دستها در كنار تو پرواز مي كردم
واي كاش سايه بودم تا نزديك ترين كس به تو بودم
آري اي كاش سايه بودم تا هميشه و همه جا همراه وهمقدم تو بودم

زندگي چقدر عجيبه يك روزهايي مي آد كه شايد لحظه به لحظه گذراندنشان سخت به نظر بياد ولي يه موقع برمي گردي ونگاه مي كني و مي بيني گذشت يك روز يك ماه و يك سال
امسال از اون سالها بود
تقريبا از اواسط تير كه كلاسهامون شروع شد شايد خيلي سختي كشيديم
توي سرما وگرما توي روزهاي ماه رمضان از صبح تا شب كلاس داشتن باي بچه هايي كه سالهاي قبل تا فرصتي گير مي آوردند توي زمين واليبال و بسكتبال مشغول بازي بودند بچه هايي كه.........
ولي همه چيز گذشت روزهاي زيباي دبيرستان وخاطرات آن كلاسهاي پيش دانشگاهي همه وهمه گذشت وحالا شايد تنها لحظات در كنار هم بودنمان 2-3 ساعتي باشه كه بعضي بعداز ظهرها براي كلاسهاي تست مي ريم
همه چيز گذشت تمام لحظات خوب وبد آن خاطره شد
لحظه هاي از ته دل خنديدن و قهقهه زدن با بچه ها
لحظه هاي واليبال بازي كردن خاطره سرويسهاي مهديه كه براي خودش عملياتي بود با رمز ........(البته بچمون بسكتبالش خيلي خوبه ها)
خاطره خوردن هاي سر كلاس كه البته هنوز هم كاملا خاطره نشده چون وقتي افرادي مثل همديه و الهه ومژده كنارت باشن كه هيچ وقت و تحت هيچ شرايطي نتونند از هويج خوردن بگذرند پس هنوز هم اين داستان ادامه خواهد داشت
خاطره سفر مشهد و جنوب با بچه ها
خاطره بچه هايي كه حداقل 3سال از بهترين سالهاي زندگيمون را پيش هم گذرانديم
وتوي اين سالها خيلي چيزها ياد گرفتيم
اون موقعي كه صبر وآرامش خانم نقش را در زمان فوت مادرشون ديديم
اون موقعي كه خانم اميراني از خاطراتش و سختي ها مي گفت
اون موقعي كه خونسردي هاي خانم افتخار را ديديم
اون موقعي كه خانم همتي شايد در اوج عصبانيت خودشو آرام نگه مي داشت و به ما هم توصيه مي كرد همين طور باشيم
لحظه هايي كه حسرت كلاس هاي خانم رخشا را مي كشيديم ولي ديگه فايده اي نداشت
..................
............
.....
و حالا زمان نتيجه دادن همه زحمتهاي اونها و زحمت هاي بچه ها ست
بچه هايي كه حالا هر كدوم به فكر نتيجه گرفتن بهتر هستند
شايد خيلي هاشونو بشناسيد مهديه(رفتنت رشته جان مي گسلد) مژده(چشم هاي منتظر) مريم و وجيهه و فاطمه(دختران نيوتون) وليلا(شباويز) كه با وجود اينكه امسال ازمون دور شده ولي هميشه به يادشيم
مريم و وجيهه وفاطمه كه خيلي وقته خداحافظي كردند(البته تا زمان كنكور) ومژده ي عزيز دلم هم كه خيلي وقته آپ نكرده البته هر چند كه تازگي ها احساساتش قلمبه شده و مي خواست آپ كنه ومهديه هم هراز گاهي مياد و مطلبي مي زنه
وحالا شايد نوبت منه كه تا بعد از كنكور ازتون خداحافظي كنم
براي هممون دعا كنيد
خلاصه من را ببخشيد چون شايد تا تير سال ديگه اين آخرين پستي باشه كه مي نويسم البته اگه دلم طاقت بياره
ولي تورو خدا فراموشم نكنيدها آخه من خيلي دوستتون دارم خيلي براتون
loveمي تركونم

خيلي هم دلم براتون تنگ مي شه
به هر حال هراز گاهي ميام و بهتون سر مي زنم
شما هم برام دعا كنيد
در ضمن سال نو را هم به همتون تبريك ميگم
موفق باشيد
خداحافظ




