تبليغاتX
یک نگاه...یک لبخند!
یک نگاه...یک لبخند!
اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خدا هست, او جانشین تمام نداشته هایم است
Home Email Archive Designer

اي كاش مي توانستم باران باشم تا تمام غمهاي دلت را بشويم

اي كاش مي توانستم ابر باشم تا سايه باني از محبت برويت بگشايم

اي كاش مي توانستم خنده باشم تا روي لبانت بنشينم وغنچه بسته لبانت را بگشايم

واي كاش مي توانستم پرنده باشم وپر مي گشودم وتا دور دستها در كنار تو پرواز مي كردم

واي كاش سايه بودم تا نزديك ترين كس به تو بودم

آري اي كاش سايه بودم تا هميشه و همه جا همراه وهمقدم تو بودم

 

 

زندگي چقدر عجيبه يك روزهايي مي آد كه شايد لحظه به لحظه گذراندنشان سخت به نظر بياد ولي يه موقع برمي گردي ونگاه مي كني و مي بيني گذشت يك روز يك ماه و يك سال

امسال از اون سالها بود

تقريبا از اواسط تير كه كلاسهامون شروع شد شايد خيلي سختي كشيديم

توي سرما وگرما توي روزهاي ماه رمضان از صبح تا شب كلاس داشتن باي بچه هايي كه سالهاي قبل تا فرصتي گير مي آوردند توي زمين واليبال و بسكتبال مشغول بازي بودند     بچه هايي كه.........

ولي همه چيز گذشت روزهاي زيباي دبيرستان وخاطرات آن كلاسهاي پيش دانشگاهي   همه وهمه گذشت وحالا شايد تنها لحظات در كنار هم بودنمان 2-3 ساعتي باشه كه بعضي بعداز ظهرها براي كلاسهاي تست مي ريم

همه چيز گذشت تمام لحظات خوب وبد آن خاطره شد

لحظه هاي از ته دل خنديدن و قهقهه زدن با بچه ها

لحظه هاي واليبال بازي كردن     خاطره سرويسهاي مهديه كه براي خودش عملياتي بود با رمز ........(البته بچمون بسكتبالش خيلي خوبه ها)

خاطره خوردن هاي سر كلاس كه البته هنوز هم كاملا خاطره نشده چون وقتي افرادي مثل همديه و الهه ومژده كنارت باشن كه هيچ وقت و تحت هيچ شرايطي نتونند از هويج خوردن بگذرند پس هنوز هم اين داستان ادامه خواهد داشت

خاطره سفر مشهد و جنوب با بچه ها

خاطره بچه هايي كه حداقل 3سال از بهترين سالهاي زندگيمون را پيش هم گذرانديم

وتوي اين سالها خيلي چيزها ياد گرفتيم

اون موقعي كه صبر وآرامش خانم نقش را در زمان فوت مادرشون ديديم

اون موقعي كه خانم اميراني از خاطراتش و سختي ها مي گفت

اون موقعي كه خونسردي هاي خانم افتخار را ديديم

اون موقعي كه خانم همتي شايد در اوج عصبانيت خودشو آرام نگه مي داشت و به ما هم توصيه مي كرد همين طور باشيم

لحظه هايي كه حسرت كلاس هاي خانم رخشا را مي كشيديم ولي ديگه فايده اي نداشت

..................

............

.....

و حالا زمان نتيجه دادن همه زحمتهاي اونها و زحمت هاي بچه ها ست

بچه هايي كه حالا هر كدوم به فكر نتيجه گرفتن بهتر هستند

شايد خيلي هاشونو بشناسيد مهديه(رفتنت رشته جان مي گسلد) مژده(چشم هاي منتظر) مريم و وجيهه و فاطمه(دختران نيوتون)  وليلا(شباويز) كه با وجود اينكه امسال ازمون دور شده ولي هميشه به يادشيم

مريم و وجيهه وفاطمه كه خيلي وقته خداحافظي كردند(البته تا زمان كنكور) ومژده ي عزيز دلم هم كه خيلي وقته آپ نكرده البته هر چند كه تازگي ها احساساتش قلمبه شده و مي خواست آپ كنه  ومهديه هم هراز گاهي مياد و مطلبي مي زنه

وحالا شايد نوبت منه كه تا بعد از كنكور ازتون خداحافظي كنم

براي هممون دعا كنيد

خلاصه من را ببخشيد چون شايد تا تير سال ديگه اين آخرين پستي باشه كه مي نويسم البته اگه دلم طاقت بياره

ولي تورو خدا فراموشم نكنيدها آخه من خيلي دوستتون دارم  خيلي براتون

loveمي تركونم

 

 

خيلي هم دلم براتون تنگ مي شه

 

به هر حال هراز گاهي ميام و بهتون سر مي زنم

شما هم برام دعا كنيد  

در ضمن سال نو را هم به همتون تبريك ميگم

موفق باشيد

خداحافظ

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه 27 اسفند1385 ساعت 12:14 بعد از ظهر توسط ریحانه |


چه دريايي ميان ماست

خوشا ديدار ما در خواب

چه اميدي به اين ساحل

خوشا ديدار زير آب

خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن

خوشا مردن خوشا از عاشقي مردن

 

 

 

لحظه ها    تنها لحظه هاست كه در خاطر ما مي ماند.تمام بودن ما براي همين لحظه هاست.لحظه هايي كه خنده حتي فرصت نفس كشيدن را هم به ما نمي دهدوصورتمان سرخ وپهن مي شود و از حال مي رويم

لحظه هايي كه گريه به سراغمان مي آيد و قطره هاي اشك به داد صورت گردگرفتمان ميرسند

 وچه درخششي دارند چشمان بعد از باران!

آن لحظه هايي كه ناگاه مي آموزيم بر پاهاي لرزان خود اعتماد كنيم و دست از ديوار برداريم وفقط دست در دست كسي بگذاريم كه دوستش داريم

آن لحظه ها كه بذر انديشه اي عصياني درونمان جوانه مي زند ريشه مي دواند شاخه مي افشاند ومارا تا آن بلندي بالا مي برد كه به آن سوي ديوار بايدها ونبايدهاي موهوم سرك بكشيم وناگاه عطر باغ آن سوي ديوار سرمستمان كندوچه لحظه ي باشكوهي است انتخاب ميان ماندن و درماندن ويا پريدن ورهيدن وآنگاه دويدن دويدن تا تنفس باد تا تلالوء آب تا طلوع باران وميهمان خورشيد شدن در گذر گاه پر ترانه ي نسيم و در انتظار مسافري ماندن مسافري كه او نيز روزي از آن درخت بالا خواهد رفت و به اين سوي ديوار خواهد پريد

اوكه برگرماي وجودش خورشيدها رشك مي برند وراز نهفته در دستانش را فرشتگان آسمانها هم نمي دانند

 

تمام زندگي همين لحظه هاي راز آميز است و ما حاضر نيستيم اين لحظه هارا با هيچ چيز عوض كنيم يا باهيچ كس قسمت كنيم

اين لحظه ها از آن ماست و حق ماست از زندگي

 

اما اكنون آمده ام تا به تو بگويم كه بيا تا اين لحظه هاي ناب خودرا با هم قسمت كنيم

بيا تا قسمت كنيم خنده هايمان را وگريه هايمان را وفكرهايمان را

و بيا تا قسمت كنيم قلب هايمان را

 

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه 4 اسفند1385 ساعت 12:11 بعد از ظهر توسط ریحانه |


Home | Archive | Email