
روز وصل دوستداران یادباد *یاد باد ان روزگاران یاد باد
گرچه ایشان فارغند از یاد من*از من ایشان را هزاران یاد باد
خسته ام به خدا خسته خسته ی خسته
چرا ناراحتی هات باید منو اینقدر ناراحت کنه که از پا بندازتم نمی دونم
چرا نگرانت می شم؟این هم نمی دونم
من دارم می شکنم خورد می شم چرا نمی بینی؟
چرا راحتم نمی کنی؟
چرا حرف نمی زنی؟
چی می خواستی بگی؟
ببخشید شاید من نذاشتم حرفتو ادامه بدی
وای دارم دیوونه می شم نکنه به خاطر حرفهای من بود که گفتی خوشم نمیاد فیافه ی بعضی ها رو
ببینم نکنه من ذهنیتی برات درست کردم؟
خدایا کمکم کن
خداجون من سر قولی که بهت دادم وایسادم پس خواهش می کنم کمکم کن

آه خدای من چه کنم که دیگر دستم به نوشتن نمی رود
"درونم چیزی پیدا شده که می خواهد من باشم و نباشم
نمی دانم~ دوست دارم با احساس باشم
دلم تنگ است دلم برای کسی تنگ است که پاورچین پاورچین حصار تنهایی مرا شکست
دلم برای کسی تنگ است که نمی دانم کیست؟ نمیدانم چیست؟
بغض گلویم حرف دلم را ناگفته شکسته است
کاش پرواز می کردم
کاش در آسمان جایی برای من پیدا می شد؟
شاید انجا بتوان جایی را پیدا کرد که در آن انتظار مفهومی نداشته باشد"

