براي رسيدن به چيزي كه نمي دانمش لحظه هارا باطل مي كنم
بهانه اي مي جويم
براي بودنم
براي بودنت
براي ماندن،زيستن
با تمام لحظه ها باطل شدن
بها نه اي مي جويم
براي مهربان بودن،براي مهربان ماندن
براي لبخند ،سلام،خداحافظي............
براي ذوق و اضطراب يك ديدار پنهاني و مقطوع!
بايد بهانه اي بجوييم
بهانه اي شايد از عمق تنهايي
*****
****
***
**
*
اين همه اضطراب و تنهايي كه مارا در بر مي گيرد
و نقابي كه بر چهره مي زنيم
و اين شب هاي خشته از نگاه مبهوت بشر به آسمان
بهانه ها هستند...!
*
**
***
****
*****
شايد بهانه ي من گم شده باشد......يا شايد چشمان كم سوي من به
پايان ها خيره شده
آن قدر كه بهانه ي بودنش را نابود كرده
بهانه ي بودن را بايد جست
شايد در لحظه گشايش چشم هايت
آن زمان كه دست مهربان خدا تورا به قبله مي كشد
يا در تپش ظريف قلب زني مهربان كه حضورش آرامشت مي بخشد
يا مردي كه تورا دوست مي دارد...
يا لبخند پاك كودكي كه معصوميت پنهانت را رسوا مي كند
آري،بهانه ي بايد جست
شايد بهانه ي من اين شب ها گم شده شده باشد
شايد روزها چشمانم بسته است و شب ها نگهبان ماه باشم
شايد قطرات باران روي نقاب پليد صورتم بخشكد
شايد بغض تنهايي هايم هرگز قدم به دنياي چهره نگذارد
اما .....
نفس مي كشم
واين قلب زنده سالهاست در من مي تپد
ومرا از من سرشارمي كند
مرا ، بودنم را ، ماندنم را
بهانه اي بايد جست براي بودن......
بهانه را بايد مهمان كرد
به يك نگاه
به يك لبخند
يا حتي به يك بوسه
ومن اكنون مي خواهم كه تورا مهمان كنم
« بيا و بهانه ی من باش »

