تبليغاتX
یک نگاه...یک لبخند!
یک نگاه...یک لبخند!
اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خدا هست, او جانشین تمام نداشته هایم است
Home Email Archive Designer
                جدی:

                   

سلام آشنای همیشگی

نمی دونم درست بود که بهت بگم آشنای همیشگی!

چه جالب! ادعا می کنی یک شبه راه صدساله را رفتی؟

فراموش کردی تمام ناامیدی ها منو ؟ اضطرابم رو   دلواپسی هایم   دلتنگی هایم ....

اصلا نمی دونم چرا اینجا دارم این حرف هارو می زنم تو که میگی هیچ وقت به اینجا

سر نزدی

*که برم تو آینه خودمو نگاه کنم؟!؟!؟!

        *~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*

        شوخی:

                  

به حضور مبارکتون عارض شم که در یونیورسیتی مابعد از

جمع کردن واحدهای کپی داخل دانشکده ها دیدن که خیلی حوصلشون

داره سر می ره گفتن چی کار کنیم ؟چی کار نکنیم ؟

ییهو یکی گفت : خب اشکال نداره آب سردکن هارو جمع می کنیم!

این جوری شد که الآن ما یک موقع هایی اونجارو با صحرای کربلا اشتباه می گیرم!

به دنبال این وقایع یک روز ما اومدیم ول خرجی کنیم و چیز برگر بخوریم 

از بد روزگار چیز برگر سوخته نصیبمون شدوبا وجود خوردن یک دوغ

سر اون باز هم مثل....(مثل چیز که خودم هم نمی دونم اون چیز چیه)تشنمون بود

حالا کی می خواست با این حال بره سر کلاس ریاضی ۲؟

این جوری شد که با دوستی تصمیم گرفتیم تا استاد بیاد بریم یک جایی چاهی

چیزی بزنیم که دیدیم از اون جایی که هیچ کی با ایران رادیاتور نمی ره تو غار زندگی کنه

ما هم تا وقتی شیر آب دم کتابخونه مرکزی هست احتیاجی نداریم که بریم چاه بزنیم

و از اونجایی که هیچ بنی بشری غیر من و دوستام نمی ریم از اونجا آب بخوریم

مطمئنا به ذهنشون نرسیده که اون شیر رو هم از جاش در بیارن

واینگونه بود که ما تشنه نماندیم واین اکتشاف بزرگ همواره تا پایان این ۴-۵-۶-۷سال

تحصیل (البته فقط دوره کارشناسی تا دکترا که دیگه برو تو ۵۰-۶۰سال)یار ویاور ما

واین شیر همدم و مونس لحظه های تشنگی ما خواهد ماند

*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*

*ببخشید حرف جالب دیگه ای به ذهنم نیومد!

 *بیاموزیم اگر ستاره نیستیم ابر هم نباشیم تا جلوی درخشش ستاره ها نگیریم

 

               

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه 21 بهمن1386 ساعت 9:37 قبل از ظهر توسط ریحانه |


روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم؟

از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟
به کجا می روم آخر ننمایی وطنم

مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا
یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم

 

جان که از عالم علویست یقین میدانم

رخت خود باز برآنم که همانجا فکنم


مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته ام از بدنم

 

ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست
به هوای سر کویش پر و بالی بزنم

  

کیست در گوش که او میشنود آوازم

یاکدامیست سخن میکند اندر دهنم

 

کیست در دیده که از دیده برون می نگرد

یا چه جانست نگویی که منش پیرهنم

 

تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی

یکدم آرام نگیرم نفسی دم نزنم

 

می وصلم بچشان تا در زندان ابد

از سر عربده مستانه بهم درشکنم

 

من به خود نامدم این جا که به خود باز روم
آن که آورد مرا باز برد در وطنم

 

تو مپندار که من شعر بخود می گویم

تا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم

 

شمس تبریز اگر روی بمن ننمایی

والله این قالب مردار بهم درشکنم

 

                   

                      " به قول گلابی ها این هم برای اینکه این پست خشک نباشه"

 

سلام ای همه دوستان من این هم شعر از مولوی فکر کردم دیدم یک سری از بیت های این شعر رو هممون

بلدیم و از اونجایی که برای خودم خوندن کلش جالب بود گفتم شاید برای شما هم همین طور باشه

*به هر حال آرزوی ما جلب رضایت شماست*

 

           

 

خب بریم سر اصل مطلب

می دونم که دیر به دیر آپ می کنم ولی واقعا نمی دونم چی بگم

چی بگم که الآن اشک توی چشم هام جمع شده

دبیرستان و پیش دانشگاهی که بودیم همه می گفتن قدر این دوستی هاتون بدونید دیگه جایی پیداش نمی کنید

البته توی اینکه اون دوران منحصر به فرد بود هیچ حرفی نیست و اینکه اون موقع ها بهترین دوستای دنیا رو داشتم که دیگه دوتا هیچ و اینکه خودشون هم می دونن که چقدر دوستشون داشتم و دارم که دیگه سه تا هیچ و.......

 

ولی دانشگاه هم خیلی قشنگتر از اونی بود که شنیده بودم

مخصوصا حالا که وبلاگ نویس هامون هم دارن روز به روز بیشتر می شن و باعث خوشحالیه

 

وقتی می بینم احتمال رفتن دوستی از پیشمون همه رو ناراحت کرده و همه قبل از خودشون

 برای اون دوست دعا می کنن(در شرایطی که همه به دعای خیر برای جهت پاس کردن واحدها

 نیاز دارن(این جمله آخر شوخی بود هیچ منظوری نداشتم))به این فکر می کنم که دوستی های

 اینجا هم دست کمی از دوستی های زیبای دوران دبیرستان نداره (البته یه کمی هم قصدم از

گفتن این حرفها این بود که خود اون دوست بدونن چقدر برای بچه ها مهم هستند وشاید بد نباشه

 آخرش هم بگم که با وجود همه این حرف ها بهترین خواسته اینه که هر چی به صلاحه همون

 پیش بیاد . در علم و صنعت باشید یا جای دیگه به احترام همین آشناییه چند ماهه همیشه

برای ما  همون دوست یا هم رشته ای یا هر چی دلتون می خواد اسمشو بذارین می مونید)

 

خب نمی دونم شاید خیل دیگه خودمونی و.......حرف زدم ببخشید آخه اگه نمی گفتمشون دیگه

دق می کردم

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه 9 بهمن1386 ساعت 9:14 قبل از ظهر توسط ریحانه |


اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم
چند وقت است که هر شب به تو مي انديشم

....

شبحی چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است

 

آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست
راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟

اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست
پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟

                      

 

*عزيزترينم تولدت مبارك 

                                    nehane

 * مژده ی عزیزم 

راست مي گي :"هيچ چيز قابل برگشتن نيست"

" كه اگربغض نشست در فریاد

واگر خاطره ای تنها ماند

واگر سقف دلی در هم ریخت

يا که خندیدی به اشکی که چکید

هیچ چیز قابل برگشتن نیست

که زمان میگذرد"

ومن الآن با داشتن تقريبا همه چيز مطمئن نيستم بتونم همون

ريحانه ي قبلي بشم برام دعا كن خيلي وقته كه دنبال خودم مي گردم

* کاش می دانستی

چه غریبانه به دنبال دلم خواهی گشت

*گلابی ها    موفق باشيد مطمئنا" نتيجه اتحاد و برنامه ريزي خودتون رو مي بينيد دير

 يا زود   هرچقدر هم كه مشكلات زياد باشه و بدونيد:

 " ديدن رنگين كمان حاصل انتظار كساني است كه تا آخرين قطره زير باران ايستاده اند"

                                          

*راستی یادمه که قول داده بودم از مولانا شعر بنویسم ولی هنوز شعر مورد علاقم رو

(از بین اون همه شعر!) پیدا نکردم نگید یادش رفته حتما این کارو می کنم

بد قولی من رو به بزرگواری خودتون ببخشید

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه 1 بهمن1386 ساعت 6:41 بعد از ظهر توسط ریحانه |


Home | Archive | Email